بسته شد!
ای کاش آب بر ذهنم نیز جاری میشد.
خود می دانم کوبه ی دری را می زنم که در پس آن خیالی بیش نیست؛اما باز می زنم...باز میزنم...هر بار در انتهای این کوچه ی بن بست من می مانم و انتظاری بیهوده برای گشایش در؛ برای پاسخی دیگر؛ برای دیدن تصویری که خیالی بیش نیست...؛ امان؛ امان از این تکرار آمدن ها و رفتن ها؛ از این بن بست؛از این کوبه؛ از این تصویر؛ ...پس کجاست کوبه ی من؟ در انتهای کدامین کوچه کدامین در را باید به صدا درآورم که بدانم گشوده خواهد شد؟ کدامین کوبه کوبه ی حقیقت است؟ ... خسته ام از این مسیر مکرر؛ خسته ام.
به سکوت دنیاشون حسودیم شد.یه لحظه به سروصدا های دور و برم توی اون اتوبوس شلوغ وسط شهر گوش دادم.واقعاْ چقدر از این صداهای دور و بر ضروری بودند؟ دو باره رفتم توی دنیاشون......چقدر راحت با هم حرف می زدند. شاید اونها حرف همدیگه رو بهتر می فهمند.چون برای شنیدن باید کاملاْ به هم توجه کنند.دیگه نمی تونند سرشون رو بیندازند پایین و بروند توی عالم خودشون و گهگاه سری تکون بدهند که آره می شنوم. اونها باید صاف توی چشم همدیگه نگاه کنند و گوش بدهند.
با این اوصاف دیگه جای برای شنیدن باقی نمی موند. یه لحظه فکر کردم چه خوبه اگه یه مدت کر بشوم.یه مدت در گوشم رو ببندم و به سکوت گوش بدهم...... سکوت و سکوت.....با دستام حرف بزنم و با چشمام گوش بدهم. فکر نمی کنم چیزی عوض می شد. صدای مادرم همیشه توی گوشم بود.
هرچی گشتم در گوشم رو پیدا نکردم. فکرمی کردم نشنیدن هم مثل ندیدن آسونه ولی مثل اینکه سخت تر از این حرفهاست. یه لحظه بدجور ناامید شدم. گفتم بنویسم؛ شاید کسی راهی برای کر شدن سراغ داشته باشه.
اگه کسی چیزی به ذهنش رسید کمک کنه.ممنون می شوم.
نمی دونم.شاید هم اون آقای سفید پوش از همون فرشته هائی بود که خدا هر از چند گاهی می فرسته پایین برای اینکه یه گوشه ی زمین رو به تعادل برسونند. به هر حال فکر می کنم من یه تشکر بش بدهکارم.اگه اینجا رو می خونه بدونه که از طرف خودم و همه ی آدمهای دور و برش ازش متشکرم.همین.
مردن امر ساده ای است
و از زندگی کردن بسیار آسان تر است
تمام خفقان مرگ
در مقابل یک شک
در مقابل یک حرص
در مقابل یک کینه
در مقابل یک عشق
هیچ است.
مردن امر ساده ای است
و در مقابل خستگی زندگی
چون سفری است که در یک روز تعطیل می کنیم
و دیگر هرگز باز نمی گردیم.
بیژن جلالی
وقتی دست واقعیت مدام سرت رو فرو می کنه تو لجن زار روزمرگی دست و پا زدن های این روح در به در واسه یه ذره رها شدن و رها زندگی کردن رو چی کار باید کرد؟
با مردمان به نفاق می باید زیست تا در میان ایشان به خوشی باشی؛همین که راستی آغاز کردی، به کوه و بیابان برون می باید رفت؛که میان خلق راه نیست.
(مقالات شمس)
از تو چه پنهون دارم بزرگ می شوم.متأسفانه یا خوشبختانه دارم می شوم مثل آدم بزرگها.چند قدم دیگه نمونده که وارد دنیاشون بشوم.بذار ببینم تا کجا اومدم....
دیگه کمتر اعتماد می کنم، خیلی کمتر.دیگه با اون دید اولیه خوشبینی به آدمهای جدید نگاه نمی کنم.دارم روابط بین آدم بزرگها رو یاد می گیرم.دارم یاد می گیرم احساسم جایی توی روابطم نداره.اگه هم باشه کاملاً کنترل شده است.از اون احساس ناب بی شیله پیله ی قبل دیگه خبری نیست.دارم یاد می گیرم کاملاً حساب شده رفتار کنم. اینجا حتی احساس هم حساب کتاب داره.اینجا همه چیز جدیه، خیلی جدی.اگه حواست نباشه کلاهت پس معرکه است. تازه اینجا همه ی حساب کتابهای قبلی به هم می ریزه.اینجا قانون خودش رو داره.یه موقع به خودت می آیی و می بینی مجبوری تمام قوانین ذهنیت رو عوض کنی و کاملاً برعکس اون چیزی فکرکنی که یه عمر ارزش می دونستی و به درستیش اعتماد داشتی.فکر نکن خیلی سخته.نه، این فقط یه جریانه که تو رو با خودش می بره و وقتی توش قرار گرفتی همه چیز آنقدر عادی و راحت به نظر می آید که فکرش رو هم نمی کنی.کم کم عادت می کنی، همونطور که بقیه عادت کردند.
دارم یاد می گیرم با آدمها باشم و نباشم.دارم یاد می گیرم راحت فراموش کنم.اینجا وابستگی و عادت چیز مسخره اییه.بچه بازی بیشتر نیست.یاد گرفته ام آدمها می آیند و می روند. خودت هم همین طور.پس تا وقتی با اونهایی بیشترین چیزی رو که میتونی ازشون بگیر و بیشترین استفاده رو ببر.
یاد گرفته ام صداقت یه واژه ی خیلی دوره که همه با افسوس ازش یاد می کنند و البته خیلی راحت هم فراموشش میکنند چون دیگه وجود نداره و خوب حسرت خوردن به چیزی که وجود نداره کار بچه گانه ایه.
خلاصه اینکه الان درست خاطرم نیست ولی خیلی چیزهای دیگه هست که بلدم. خیالت راحت.
اینجا همه چیزعوض می شه. از همین چند قدمی هم می تونم ببینم.دیگه معنی خیلی حرفها رو درک می کنم. معنی اجبار به کنار گذاشتن دوستی و گذشتن از احساساسات در موقعیت های مختلف دیگه کاملاً روشنه.حتی سختی رسیدن به این مرحله رو هم خوب می فهمم..... آره سخته، خیلی سخت.دیگه نیازی نیست توضیح بدهی.
حالا می تونی خوشحال بلشی یا متآسف که معنی خیلی چیزها رو می فهمم .و دیگه توی دنیای کودکی خوشبینانه ام به اونها نمی خندم.خنده ی من تقصیر اون ایده آلهای مسخره ی توی کله ام بود که خیلی وقته کمرنگ شدند.
دارم بزرگ می شوم.از این به بعد غیر از خودت یه نفر دیگه هم هست که دلت براش بسوزه و براش متآسف باشی.
دارم بزرگ می شوم.
این آخری رو خیلی جدی بخون طوری که یه پیام تسلیت رو می خونی...این خیلی جدیه.
تولدم مبارک.
می گویم زندگی سر و تهش چقدر هست که برای به انتها رسوندنش انقدر خودمون را به سختی بیندازیم.می گویم باور کن خودکشی را کسانی اختراع کردند که زندگی را خیلی جدی گرفتند.من اما یقین دارم که زندگی آنقدر ارزش ندارد که به خاطرش بمیریم و می دانم اگر روزی بمیرم شاید هیچ کس چشم انتظار قار قار صبحگاهی کلاغ های روی چنار این کوچه بن بست نباشد. باور کن مردن آنقدر ارزش ندارد که دل جوجه کلاغ روی این شاخه را بشکنم،وقتی که مادرش آواز خواندن را به او یاد می دهد و با آن بال های کج و کوله اش پنجره اتاق مرا نشانه می گیرد و قربان صدقه جوجه اش می رود و در گوشش زمزمه می کند که گوشش به حرف آدمها بدهکار نباشد، او هم خیلی خوش صداست، هم خیلی زیبا و با شکوه. می گویم باور کن مردن هم چیزی شبیه به زندگی کردن است.روزی به آن مبتلا خواهیم شد بی آن که خود بخواهیم.*
*برداشت از(به خاطر کلاغ ها)/طوبا ایرانی/هفته نامه شرق
فردا می روم به حراجی باقیمانده....
ببخشید به سلاخی باقیمانده....
بیچاره فکر می کند می رود که آرامش پیدا کند ؛همان خیال خوش همیشگی.
قبل از بردنش براش یه فال گرفتم.
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم روح را صحبت نا جنس عذاب است الیم
فکر بهبود خود ایدل از دری دیگر کن درد عاشق نشود به؛ به مداوای حکیم
شروع.
.فکر می کنی مرز بین سقوط و موندن آدمها چقدره؟
گاه به خودم که نگاه می کنم و به آینده ی نزدیکم؛ می بینم فاصله ام با سقوط چند قدمه؛شاید خیلی راحت تر از اونی پیش بیاد که فکرشو بشه کرد.توی یه چشم به هم زدن نیست؛ نه؛ می بینی هر قدمی رو که بر میداری تا پایین تر بری......می بینی؛می فهمی.....ولی میری.......اون وسط مگه اینکه یه دستی بیاد و توی یه لحظه بگیردت؛تازه اونم باید خیلی قوی باشه ؛وگرنه......تو رفتی.
سقوط خیلی راحت تر از اونیه که فکرشو بکنی.
و بعد همه با تعجب می گویند:حیف شد؛مگه ممکنه؟ آخه چرا؟اصلاُ ازش انتظار نمی رفت.
میشه بگی ازش چی انتظار می رفت؟؟؟
میشه بگی چرا؟؟؟
میشه بگی چند وقته که ازش خبر نداری؟؟؟
میشه بگی قاب آسمون بالای سرش چند در چنده و چه رنگیه؟
اصلاُ....می دونی هنوزم آسمونو نگاه می کنه یا نه؟
میشه بگی ؛زنده بود یا نه؟
.....نکنه مرده؟
